FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 آذر ماه سال 1382
ببینم عالم ما خانوما جالب تره یا عالم آقایون؟ما که تو عالم خودمون مسائل زیادی را شاهدیم که معمولا به زبان نمیاد.دیشب برای شب چهلمین روز فقدان پدر بزرگ بچه ها در خانه مادر بزرگ جمع بودیم.تا یاد آور شویم چهل روز پیش در چنین روزی پدری با فرزندان و نوه هایی که بسیار دوستشان می داشت وداع کرد و دیده فرو بست تا به عالمی دیگر پای گذارد و آنجا را نظاره کند.به یادش گریستیم و به یادش همدیگر را بوییدیم و بوسیدیم تا شاید روحش ناظر باشه و آرامش یابد.محور همه صحبت ها او بود و اینکه برای شاد شدن روحش چه ها می شود کرد لا اقل همین یک سال نخستین را.یکی از مطالبی که طرح شد رنجش های عروس خانوما از مادر شوهر ،خواهر شوهر و همدیگر بود که منجر به از هم پاشیدگی این جمع طبیعی و سالم و صمیمی می شد .برای من بسیار جالب بود .همه ما اعتقاد داشتیم که این جمع برای فرزندان مون خوبه و حساسیت ماها میتونه اونا را قربانی کنه.همه ما به این نتیجه رسیده بودیم که زود رنجی ها مون منجر به کج فهمی میشه و ادراکات گوناگون (ناشی از تفاوت های فرهنگی) ما ها را از هم مکدر کرده دور می سازد .تصمیماتی بزرگ محصول یک ساعت و نیم گفتگو بود البته قطعنامه ایی مکتوب نداشتیم ولی......... شاید فرصت کنم بنویسم شان.همه اتفاق نظر داشتیم که گذشت دائمی لازمه.ماچ و بوس و احترام بین ما میتواند کدورت ها را محو که نه کم رنگ و بی اهمیت کند.همه به این نتیجه رسیدیم علیرغم بر خورد ها ی صریح و یا .....گاه بگاه با هم روز های خوش هم داشته ایم .به جوری وداع از همدیگه بود .مثل اینکه می خواهیم ازین به بعد از هم فاصله بگیریم چرا که اویی که تاکید داشت با هم بمانید و پشتیبان هم باشید رفته بود.همدیگر را غرق بوسه کردیم از همدیگر عذر خواهی کردیم قول دادیم هرگاه ناراحت شدیم در قالب کلماتی با بار عاطفی سبک به اطلاع هم برسانیم و روشن سازی کنیم.(همدیگر را روشن کنیم واقعا منظورمان چه بوده).و............و................باور کنید که دیشب خوابی راحت داشتم.شما می گویید موفق می شویم؟ما خانوم ها مملکتی هستیم پر........نگویم بهتر است.واقعا که .........!!!شاید در پشت هر ماجرایی خانمی است.و خواست او.همانگونه که ناپلئون تحت تاثیر مادرش و ژوزفین بود و همانگونه که......خودتان کتاب زن بر اریکه قدرت را بخوانید تا نقش زنان عالم را بر تصمیمات مردان متوجه شوید اگه من بگم تف سر بالاست.
شنبه 29 آذر ماه سال 1382
سلام فکر میکنید آدم درباره چی بنویسه ؟جالبه؟واسه چی بنویسه؟نصبحت کنه؟درد دل کنه؟.تراوشات ارزنده مغزی شو یاد داشت برداری کنه؟مبادا یادش بره؟هه هه
جالبه که ما هایی می نویسیم که یه جورایی فکر میکنیم حیف از ما که کشف نشدیم.و یا چه خوب فلان کس هم آنچه را من می دونستمش می دونست.هه هه .واقعا از خودم خنده ام میگیره که دنبال یه سوژه نوشتن می گردم.همین من ،وقت هایی هست که دارم خفه میشم و نمی دونم تو کدام چاهی سر م را بکنم فریاد بزنم.خدا را شکر که وبلاگ ها هست برای مواقع....
ولی خب الان هیچ چیز ندارم که بگم نه که فکر کنید نمی دونم چطوری بگم ها....نه اصلا حرف ندارم.آخه زدم بر طبل بیعاری تا عالم مربوطه اش را ببینم.امروز می خوام دراز به دراز بخوابم و به آسمون نیگا کنم آنقدر که احساس کنم دلم مث آسمون گشاد و پهناوره و توش خیلی جا داره.آخه حرفام بوی گریه میده و بهتره تا مدتی سکوت را که زینت هر زنه آویزه گوش کنم.شما فکر می کنید موفق بشم؟آره بابا من گاهی وقتها حریف خودم میشم.همیشه هم افسار پاره نمیکنم.گاهی به خودم میگم ببین برای کی میگی.؟کی اینا را که تو احساس می کنی می فهمه ؟حالا سری تکون میدن دلت خوش باشه باورت شده؟بابا این مردوم مهربونند ،خیر اند ،می خوان در راه خدا کاری کرده باشن .میخوان منصفانه رفتار کرده باشن .وقت شونو میذارن واسه ات. حالا فکر نکن که ادراکی همانند خودت(عکس گونه)از قضایا دارند.پاشو
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
-->