FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1383
نگرانیش از چیه؟می خواد دماغش رو عمل کنه.فکر میکنه این همه آرایش چهره  و تغیر حالت ابرو و و تعیین حد و مرز برای چشمها و لبها و رنگین کردن گونه ها وتغییر  رنگ و حالت(وز،فر،تاب) مو و لاغر و چاق کردن های موضعی کافی نبوده .حالا هم باید دماغش هم تغییر مدل بده.طفلک کاش می تونست یه جورایی هم قدش را بلندتر کنه تا مجبور نباشه به همه بگه من از اول هم خوشم تمی آمد زیادی درازو بشم چون دراز ها واسه ام آدم بی عقل را تداعی می کنند . شوهرش داره دیوونه میشه.ازین همه تنوع که هر روز استرسی جدید را به خانواده تحمیل میکنه.بچه هاش یکی ناراحتی تنفسی داره و یکیش سوءتغذیه و بیش فعالی(اضطراب کودکانه)ولی گویا آنچه بیش از هر چیز نگرانش میکنه  در یک حالت ماندن ظاهر  خودشه.گرچه خودش همسرش را در یه جشن تولد نشانه کرده و خانواده اش را وادار به پذیرفتنش کرده  ولی گویا همواره نگران است او را  از دست بدهد.از طرفی از بد لباسی او گله می کند که باعث سرشکستگی من می شود از طرف دیگر وقتی خوش پوش می شود از اینکه دختران جسور و وقیحی پیدا می شوند که  بدون در نظر گرفتن اینکه او همسری دارد واسه اش ابراز احساسات می کنند. عصبانی میشه.میگه چاره نیس همسرم باید هم مراقب باشد و به ظاهر خود  اهمییت ندهد  آخه او همیشه از خانه بیرون است اگر من تغییراتی در خودم میدم خب همیشه تو جمع دوستان و آشنایان شناخته شده  مان هستم و  زندگیمان  تهدید نمیشه. به علاوه من حواسم هست ولی فکر نمی کنم او بتواند مراقب کیان خانواده باشد .از اینکه زندگی محقری دارند که به کمک برادران همسرش و خواهران خودش اداره می شود هیچ گلایه ندارد چون معتقده او بایستی عاشق همسرش می شده تا بتوانند ازدواج کنند که شد ولی  اینکه عاشق جیب او هم  باشد عشق شان قربانی می شد.زندگیشان پس از ده سال ظاهرا سرشار از عشق ورزیست.درسته بعضی وقتها  دستان سنگین همسربا  سیلی جانانه ایی  ظرافت صورتش را می نوازد ولی او  به دل نمی گیرد و همه را نتیجه سعایت بد گویانی تلقی می کند که به همسرش هشدار هایی نابه جا داده اند و خوشحال است که پس از آن میتواند انتظار کادو و ابراز شرمندگی همسرش را داشته باشد.خودش معتقد است من و همسرم شیرین و فرهاد ایم و لیلی و مجتون و وامق و عذرا و .........و.........
اگر این اطرافیان ندیده بدید بگذارند.و اگر فقر مالی مون هم اشک مون رو در آورده خدا بزرگه به زودی(پس از صد سال) دارایی های  یزرگترای خوب مون همه مشکلاتمان  حل میکنه ما فعلا عجله نداریم.حال که میگذرد برای آینده هم خدا بزرگه.آنچه فعلا برایش هیچ اهمیتی نداره اضطراب همسرش جهت عمل جراحی بینی اش هست .از خنده روده بر میشه میگه خب حق داره طفلی ناراحت باشه معشوق نازنینش را ممکنه از دست بده و برای همیشه تنها بمونه اتفاقا اگر با یاد آوری همین اضطراب های او تا مرز بیهوشی برم ممکنه مصمم به هوش بیام نباید انتظار داشته باشید او خوشحال باشد واینکه همسرش ۷ شبانه روزست بی خواب و در نتیجه پرخاشگر شده و کار روزانه را بی حوصله شروع می کند و تنها یه چیز همه ذهنش را اشغال کرده(؛اگر زبانم لال  یه مو از سرش کم شود من با این بچه هایی که سراغ مادر از من میگیرند چه کنم؟ فکرش هم دیوانه کننده است؛.)
به راستی ما خانوما این قدر برایمان زیبا بودن مهمه؟نکند چون شنیده ایم که جناب شکسپیر فرموده اند :(زشتی در زن هولناک تر از زشتی در اهرمن است ) ولی آخه چرا؟چه چیز باعث شده؟اینکه در جامعه ما شایع شده تعداد دختران در بخت در مقایسه با پسران کمتر است؟یا زیبا پرستی؟یا بی وفایی مردان این دور و زمانه؟یا شایعه آزادی تعدد زوجات برای مردان؟یا جوک های نگران کننده(گل خوبه ولی گلستان بهتر تره و گرچه چراغ خوبه ولی پر واضخه که چلچلراغ بهتر تر.....؟ 
ما خانوما را چه می شود؟چرا همواره چشم مان به دهان مردیست تا بگوید ارزش داریم تا خود متوجه شویم نه بابا همچین بی ارزش هم نیستیم ها!یا چرا همه ارزش ها را در داشتن ظاهر خوب و فریبا میدانیم آ یا چون جناب بالزاک فرموده اند: (تحمل زنی که ریش دار است مطلوب تر از زنیست که دانشمند بازی در می آورد )؟هان؟

هر چه هست این هفته فکر کنم این خانم در حال رفتن به اتاق عمل جراحی یا خودش را و یا همسرش را و یا فرزندانش را در خطر .....قرار بدهد البته خودش معتقد است انسان باید از ریسک کردن نهراسد.
سه شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1383
با دانشجویان صحبت می کنم.میگم امروز قرار خانم دکتر......(پاتولوژیست)را به عنوان مورد (کیس)مورد مطالعه قرار دهیم. فریاد یا حسرتا ی دانشجویان به آسمان رفت.که مگر می شود پزشکان هم مبتلا به بیماری روانی شوند؟برای پایان دادن با تحیر و تعجب شان گفتم بهتر است کتاب جراح دیوانه را بخوانید.برایشان موارد بیماران روانی که پزشک بوده اند را بر شمردم.یکی از پزشکان جراح زیبایی .یکی از پزشکان زنان مامایی خانم پروانه..میم یکی از استادان دانشگاه .......(هماتولوژیست) بعد گفتم یک چیز را بدانید.ما هیچکدام مصونیت نداریم فقط کافیست استرس های وارده بر ما از حدی بگذرد که می توانید جدول استرس هلمز و راهه را مطالعه کنید.بدن ما نسبت به حدی از استرس ها مقاومت می کند کافیست حد بالایی از استرس بر ما وارد شود.... بعد خانم دکتر را مورد مطالعه قرار دادیم ایشون فقط ۹ ساله بوده که پدر نازنین و پزشکش مادرش را طلاق داده و این خواهر و برادر که بعد ها هر دو پزشک شدند ماندند تنها و.....گرچه دایه داشتند و راننده و مستخدم و حتی آشپز ولی خب مادر کجا و دایه کجا(اگر مادر را دل بسوزد دایه را دامن می سوزد). بعد ها پدرش همسری دوم اختیار می کند همسری جوان که دانشجویش بوده و این همسر زیبا و جوان که لیسانس هم داشته دو خواهر برایش به دنیا می آورد ولی او نیز با پدرش نا سازگار در می آید و گرچه در کشوری دیگر زندگی می کرده اند و ایشان در حال ادامه تحصیل در رشته پزشکی بوده است دوباره جغد طلاق درب خانه شان را به صدا در می آورد و این بار با دو خواهر بی مادر و ناتنی باید زیر یک سقف زندگی می کردند .با پایان یافتن تحصیلات پزشکی به آمریکانزد برادرش می رود تا تخصص پاتولوژی بخواند. ولی پس از پایان یافتن درس اش متوجه می شود قادر نیست پایان نامه بنویسد.راهی ایران می شود و در خانه مجلل و زیبای پدری با مستخدمه ها و رانند شان مدتی تنها زندگی می کند که متوجه می شوند دیگر از برقراری ارتباط حسنه با دیگران عاجز شده.پدرش را در جریان می گذارند و مدتیست بستری شده.خدا را شکر دارو ها موثر می افتد و حالش به می شود.اکنون ایشان از بیمارستان مرخص گردیده ولی با من درد و دلی کرد.خانم چرا پدرم هرگز در زندگی نظرات مرا نیز جویا نشد.من از پدرم جرات ندارم سوالی مخالف میلش بکنم.در مدتی که در بیمارستان بستری بود چندین مقاله آمریکایی را که مداخلات پرستاری از بیماران را آموزش می دهد تر جمه کرده است و همانند شاگرد اول کلاس درس بر پنجه پا ایستاده و توضیح داده و تشریح کرده است.او اکنون که چهل ساله است همچنان مجرد مانده و همانند دختر کوچولویی هشت نه ساله موی خویش را می آراید.واقعا کدامین استرس ها بهترین روز های زندگی این دخترک با هوش و مستعد و مرفه را به باد داد؟آیا طلاق مادر یا ازدواج مجدد پدر یامهاجرت به کشوری بیگانه و یا طلاق همسر دوم پدر و یا خواهران ناتنی و یا مهاجرت مجدد به آمریکا و یا درس های مشکل پزشکی و تخصص و یا مجرد ماندن تا چنین سنی؟ و تنهایی ؟
   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>
-->