دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 31 تیر ماه سال 1383
بسم الله الرحمن الرحیم
هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهاده هو الرحمن الرحیم
چه تقارن قشنگی!روز شهادت حضرت زهرای مرضیه و روزی که من این دعا را میخوانم.
امروز رقیق شده ام.اجازه یافته ام با خودم خلوت کنم.در خلوت خودم قطراتی اشک هم ریخته ام.به آشنایانی که این روزها باهاشون دمخور بودم دعا کرده ام.اذان ظهر و سکوت و آرامش خانه برایم فرصت دعا را فراهم کرد.امروز از گلایه ها خبری نبود از غر و لند از نق نق شنیدن و از ایراد گرفتن ها آزاد بودم.امروز برایخودم آزادانه در خانه پرسه زدم به گلهام آب دادم برای کلاغ های ناشناس رو پشت بام آشغال گوشت گذاشتم.لباس های بچه ها را شستم.قفسه ها را منظم کردم.کتابا را تو قفسه ها چیدم و آرام و مطمئن دعا کردم.امروز به از دست رفتن زمان افسوس نخوردم و برای تهیه ناهر مضطرب نشدم.امروز با پسرک کوچکم مطالب اطلاعات عمومی کوچکترین ها بزرگترین (ترین های جهان)را خواندیم و با هم چشامون را گرد و قلمبه کردیم.امروز به خودم بخشیدم و از خودم گذشت کردم.امروز عجب و غرور را کنار گذاشتم و صفحات وبلاگ دختر کوچولو های تازه از کنکور خلاص شده را خوندم.امروز قضاوت های اخلاقی را کنار گذاشتم و نوشته هایی را که ممکن بود یه روز اوراق ضاله بدونم خوندم.امروز وقتی همسرم آمد به پیشبازش رفتم و به روش لبخند زدم.امروز با بچه هام نشستم فیلم دیدم و براشون میوه آوردم با دستای خودم دهن شون گذاشتم.امروز حین دیدن فیلم اشک ریختم.امروز برای نجات کسانی که بهم التماس دعا گفتند و یا میدونم در رنجند و نگفتند دعا کردم.اگر خدا قبولم داشت.و صدامو می شنید خوب بود.گرچه نومید نیستم ولیکن نمی خوام امید الکی هم داشته باشم.امروز بدون محاسبه اینکه در موردم چه قضاوتی خواهد شد نوشتم .امروز با ترس از قضاوت دیگران خودم را رویارو کردم تا هر آنچه میخواهد بشود بشود (مرگ یکبار شیون یک بار) 
امروز فرزندانم را وقتی در خواب بودند  تماشا کردم و از اینکه راحت خوابیده اند خدا را سپاس گفتم.همیشه برایم این چنین روز ها تکرار نمی شود.پیش می آید روز هایی که از شدت نفرت وبلاگ ها را بخوانم و ..............احساس انزجار کنم.هست روز هایی که...................و هست روز هایی که................
خدایا به من قدرت دوست داشتن بندگانت را عطا کن.
چهارشنبه 31 تیر ماه سال 1383
شما چقدر آزادی دارید؟به نظرتان تا چه حد از آزادی لازمه؟چرا عده ایی با داشتن آزادی فرزندشان همسرشان همشهری شان مرئوس شان مخالفند؟مگه داشتن آزادی سیلابه که می ترسند با خودش ببردشون؟اگر خودشون قنداق شدن را دوست دارند پس چرا دوست داشتن آزاد بودن دیگران براشون عجیبه؟آیا فکر نمی کنین آزاد بودن دیگران دلشونو می سوزونه که چرا ازشون دریغ شده؟چرا بعضی آدمای آزاد از هر قید و بند رو دیوونه و یا بی تربیت میدونند؟چرا فکر میکنند مبادی آداب بودن از خلاق بودن بهتره؟اینا آب را به آسیاب کی می ریزن؟چرا تو را تو نقش هات گیر میندازن؟و معتقدند باید در قالب نقشی که واسه ات تعیین شده باید رفتار کنی؟مثلا به اونا چه ربطی داره که یکی میخواد هر چند وقت یک بار واسه تفریحم شده قالب خودشو از تن خارج کنه؟چرا زن بودن.مسن بودن مهم بودن معلم بودن باید از تو یه اسیر بسازه؟چرا ما ها وقتی آزادیم با پای خودمان میریم تو قفسی که درش بازه و اونقدر غافل میشیم تا یه وقت به خود می آییم می بینیم چند قفل بهش زده شده؟راستی چرا مردمان تنها با کسی راحتند که بدونند مرز های تعریف شده داره؟مگه آزادی بمب اتمه که ازش اینهمه هراس دارند؟چرا اگه تو به یه ارزش هایی به یه قیودی به یه تعهداتی پابند نباشی ازت می ترسند؟
چرا آدما وقتی می بینن یکی راحت هر چی بر زبونش میاد میگه خودشون را از دم پرش دور میکنن؟ نکنه یهویی یه چیزی بگه فرو بریزن؟آهان
فهمیدم.مخالف اجتماعی بودنه.آهان آدما تو اجتماع خودشون روی کمک همدیگه حساب وا میکنن.آهان پس بگو چرا.میخوان بتونن رفتار طرف خودشونو پیش بینی کنن.خب بعضی وقتا هم حسودیشون میشه که نمی تونن دست طرف را بخونند و مشتشو وا کنند.عجب!من چقدر دو زاریم کجه.میدونید؟حضور در جمع خواص داره.(یدالله مع الجماعه)تو کتابای روان شناسی اجتماعی هم میگه آسان سازی اجتماعی.آدم تو جمع میتونه مسئولیت کاراش را رو گردن یه جمع پخش(تقسیم)کنه و از سنگینی بار مسئولیت کارهاش بکاهه.از اونجایی که کاسه جایی رود که قدح باز آید در ازای این چندین و چند خاصیته که یه عده میان میگن حالا که از خواص جمعی که ما مدیریتش میکنیم بهره برداری میکنی باید در ازای آن اینکارا که می میگیم بکنی وگرنه کاری میکنیم که این جمع که قرار بود قاتق نونت بشه بلای جونت بشه.کاری میکنیم که همه تفت کنن و تو یه سوراخ موش را بخری صد هزار تومن بری خودت را گم و گور کنی مبادا یه جمع سر به جونت نکنند .بری بگی از دید و دد ملولم و انسانم آرزوست.آهان.فکر کردن هم میشه مفید باشه ها.منو بگو که فکر میکردم این جمعیت دور و برم در راه خدا حمایتم میکنن.نگو که گربه هم در راه خدا موش نمیگیره.از اینکه یه چیزای بدیهی را  اینقدر دیر میفهمم از خودم بدم میاد.
من احمق را بگو که فکر میکردم کاسب کارانه است دیگران را دوست بدارم وقتی واسه ام فایده دارند.منو بگو که میگفتم مهم نیس که دیگران ریگی به کفش شونه همین که من ریگی به کفشم نباشه کافیه.منو بگو که فکر میکردم بدی های آدما را باید از صافی وجودم عبور دهم و خوبی ببینم.کاش یه دیوار بود که سرم را بهش می کوبیدم.
چندیدن و چند سال از عمرم گذشته و هنوز سود و زیان خویش را تشخیص نمیدم.راستی چگونه است که بعضی ها حرفای بزرگتراشون را گوش میکنن؟و از اینکه آزادی نداشته باشن هیچ گله ندارند؟و بعد هم میشن رئیس های همین جامعه ایی که توشیم؟و برای ما خط و ربط تعیین می کنند؟
تازه چه جالبه.که کسانی که خودشون هم واسه آزادی سر و دست می شکنند همین آدما را تبلیغ می کنند.ببینم.مرا چه شده؟چرا دارم پرت و پلا میگم؟مگه من تو زندگیم چی کم دارم؟هان؟
والله اگه نبود اعمال مدیریت معتدلانه همین مدیرانی که ازشون بد میگم معلوم نبود تا حالا دوام آورده باشم.خوبه خودم کلاهمو قاضی کنم و.....................بابا شجاعت تنها زیستن را داشته باش طاقت بیار بی یار و یاور باشی کسی جلویت را نگرفته.
   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>
-->