پنجشنبه 30 تیر ماه سال 1384
جالبه که من همواره در اضطراب به سر می برم.جالب تر که پس از مدتی اضطرابم به افسردگی تبدیل میشه.از دیروز که پسر گلم میخواسته بیاد ایران تا حالا سکوت اختیار کرده ام.وحشت سراپای وجودم را گرفته که نکند مشکلی برایش پیش بیاد.گویا همواره منتظرم........خدایا مرا شفا ببخش.
فردا صبح ایران، فردا شب خونه . خداوندا مرا دریاب.
به من میگه مامان ،؛گر نگه دار من آنست که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.
مامان عمر دست خداست تو چته؟میگم نمی دانم چرا در مورد تو اینگونه ام.بچه هم که بودی وقتی تب می کردی گریبانم را.......روزی در مطب پزشک کودکان خانمی که خودش هم مادر بود به من گفت از تو چیزی باقی نخواهد ماند و خیلی زود پیر خواهی شد و پسرت به تو خواهد گفت آیا من خواستم اینگونه باشی؟میخواستی نباشی.تو باید با خودت کنار بیایی .
وقتی هفت ماهه بودی در اثر از دست دادن آب بدن و آلودگی غذایی بیمارستان بستری شدی وقتی یک سال و نیمه بودی پوسته تخمه تو ریه ات بود و مدت یک ماه تنفست خس خس میکرد تا زیراینکه بیهوشی پوسته تخمه را در آوردند . من مرگ را پیش چشم دیدم.تو این لحظات میگم خدا اااااااامادرا رااااااااا
فردا صبح ایران، فردا شب خونه . خداوندا مرا دریاب.
به من میگه مامان ،؛گر نگه دار من آنست که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.
مامان عمر دست خداست تو چته؟میگم نمی دانم چرا در مورد تو اینگونه ام.بچه هم که بودی وقتی تب می کردی گریبانم را.......روزی در مطب پزشک کودکان خانمی که خودش هم مادر بود به من گفت از تو چیزی باقی نخواهد ماند و خیلی زود پیر خواهی شد و پسرت به تو خواهد گفت آیا من خواستم اینگونه باشی؟میخواستی نباشی.تو باید با خودت کنار بیایی .
وقتی هفت ماهه بودی در اثر از دست دادن آب بدن و آلودگی غذایی بیمارستان بستری شدی وقتی یک سال و نیمه بودی پوسته تخمه تو ریه ات بود و مدت یک ماه تنفست خس خس میکرد تا زیراینکه بیهوشی پوسته تخمه را در آوردند . من مرگ را پیش چشم دیدم.تو این لحظات میگم خدا اااااااامادرا رااااااااا



