آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 مرداد ماه سال 1385
همکارم دارای یه همسر لیسانسیه ادبیات فارسی هست که برادر همکلاس دانشگاهی اش بوده.او بعد از ازدواج با این مرد متوج می شود همسرش داروهای ضد جنون مصرف میکند.بارها بعد از ازدواج شان در بیمارستان بستری شده و پزشکان معالج اش از همکار ما خواسته اند در خوردن داروهاش نظارت داشته باشه.حالا دو فرزند پانزده و سیزده ساله پسر و دختر داره.خب نگرانی امروز او اینه که می ترسه پسرش همانند پدر مبتلای به بیماری روانی(جنون)شده باشد.پسرش فکل هاش را ژل می زنه لباس هایی می پوشه که...و یقه پیراهن را تا کجا باز میگذاره.حرفای رکیک با محتوی جنسی می زنه و به گونه ای رفتار میکنه گویا سیستم روانش از هم پاشیده شده است یا اصلا تشکیل نشده.سیستم ارزشی ندارد خودکاری ندارد و دارای دو گانگی احساس است.ارتباط بر قرار نمی کند و همواره ابراز میدارد که مورد ایذا قرار دارد.یه بار احتمال سوء استفاده جنسی را میدهد.فعلا مادر همیشه مرد خونه و مادر بزرگ مادری و پدر بزرگ مادری او را تحت شدید ترین کنترل ها قرار داده اند ولیکن گویا او متمرد شده و به همه کنترل ها و سیستم های اخلاقی ارزشی پشت پا زده است.همه اشتغال ذهنی او به حرف زدن اشیاء است(از قول اشیاء بیجان درد دل مینویسد و این را شاهکار خود می داند)پدرش هم در ویراستاری نوشته هاش باهاش همکاری میکنه.
پدر قادر به تدریس نیست و فقط با نسخه پزشک و برگه استعلاجی از کار کردن تو دفتر مدرسه هم طفره می رود.
پنجشنبه 26 مرداد ماه سال 1385
چند روزه می بینمش که چشم به راه نشسته.تو خودشه.هر از چند گاهی یه سرکی می کشد و امتداد جاده را جستجو میکنه.انگار منتظره.هوا گرمه.گرمای هوا آدمو کلافه میکنه ولیکن نمیدونم چرا او کلافه نیست.روزها بلنده.آدم گرسنه و تشنه میشه وگرنه این روزهای ماه رجب را روزه میگرفت ولی او نه گرسنه نه تشنه.منتظره چیه؟چشم به راه کیه؟خوش به حال اون چیز و اون کس.که توانسته اینو از خود بیخود کنه.کاش من بودم اون کس.سکوتش از رضایت نیست.دلش اهل شکایت نیس.آره این شعره برازنده اش هست.چی میشه بعضی ها اینهمه محبوبیت پیدا میکنن؟پس چرا کسی پیدا نمیشه برای ما تره خرد کنه.خدا بده شانس.به قول یه دوستام ای بخشکی شانس.
داشتم میگفتم.اینی که ما اینهمه روش حساب میکردیم هم از راه به در شد.حرف هم نمی زنه آدم مزه دهنش را ....سکوت.و بهت. و انتظار.
خدا چشم کسی را منتظر نذاره.فکر نمی کنم تحمل انتظار آسون باشه.
طرفش قالش گذاشته و رفته.امیدش داده و سر کارش گذاشته.
کاش آدما با اینهمه ادعا متوجه می شدند که نباید قضایا را اینهمه جدی بگیرند تا اینجوری فریب نخورند.از این می ترسم طرف اینقدر بلا باشه که بیاد و این چشم به راهیش را ببینه و از اینکه قالش گذاشته کلی با دمش گردو بشکنه.
ای لعنت به تو که عزیز دل منو اینجوری تو خماری گذاشتی.ای کاش می شد دست نوازش رو سرش رو موهای نرمش بکشم و بگم عزیزم پاشو.فکر نان باش که خربزه آب است.کاش می شد چشمای زیباش را ببوسم و بگم به فدای این همه وفا و صفا.کاش می شد سخت در آغوشش بگیرم و بفشارم و بگم درود بر اینهمه جدیت و پشتکار.ولی حیف که نمیشه.اجازه ندارم.مورد اهانت قرار میگیرم.بهم تهمت می زنند.
چرا نباید بتونم دستاش را تو دستام بگیرم و متوجه اش کنم بهم نگاه کنه و با نگاهم پیام هایی را بهش بدم.همونجور که او ساکته.دلم براش می سوزه.تو آتیشم.طاقت ندارم رنجش را ببینم.گناهی که نکرده.اینکه گناهی نیست او اینهمه انسان باشه؟چرا هر چی سنگه مال پای لنگه؟
   1      2      3      4      5      6      7    >>
-->