روز های آخر سال هست.همیشه از گذشته های دور زندگیم این روزا هیجان داشته ام.هر سال که سنم بیشتر شده سنگینی هیجان هم غیر قابل تحمل تر شده.سال به سال رحمت به پارسال.بر سنگینی این بار هر سال افزوده میشه و منو زیر خودش له و لورده(پرس)میکنه..مناسبت های در طول سال با بار هیجانی خودشان از من یه آدمی ساخته اند که شیره جانش در آمده و پیکر نحیفش عینهو خاکستر سیگار منتظر یه تلنگر هست تا فرو بریزه و تو هوا گم بشه.
حوادث تلخ و شیرین چهل و چند سال رو هم تلمبار میشن و خنده را از لبای من باز پس می گیرند.
نگو که فقیرا برای خرید لباس شب عید و لباس نو پول ندارند.نگو داغدار ها امسال شب عید ندارند.نگو عید را بعضی جشن میگیرند بگو با حلول سال جدید اراده ها تصمیم ها نو میشه بگو غم ها فراموش میشه بگو خاطرات تلخ دفن میشه بگو ما ها مثل طبیعت با بهار تازه میشیم جون دوباره میگیرم و فراموش میکنیم زمستانی بود و سرمایی
و فقط ذغال رو سیاه موند.
بگو ایرانی غم را با آغاز بهار دفن میکنه و به شادی چراغ سبز نشون میده تا لب ورنچینه بذاره بره.
بگو این دل ما باید در خود غم ها را چال کنه و اجازه بروز و ظهورش را نده لبخند شیرین بچگی البته بر نمیگرده ولی گل لبخند را رو لب جوان و نوجوان مان نخشکانیم با قیافه عبوس مان.
بگو تا بدانم من هم موظفم بخندم



